اوخی
فصل ۳۱: بازگشت آرامش و یک شکم گرسنه!
شینوبو با لبخند همیشگیاش جلو آمد، نبض یوکی را گرفت و با لحنی ملایم اما جدی گفت: «خوشحالم که برگشتی، یوکیچان. اما یادت باشه دفعهی بعد که خواستی فداکاری کنی، قبلش به من خبر بده! جون به لبمون کردی.»
تنگن اوزوی با صدای بلند خندید و گفت: «بازگشتت خیلی پر زرق و برق بود دختر! باید برای این اتفاق یه جشن حسابی بگیریم!»
درست در همان لحظهی احساسی و قشنگ، صدای بلندِ قار و قور شکم یوکی کل اتاق را برداشت!
یوکی با گونههای سرخ شده دستش را روی شکمش گذاشت، سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «خب… زنده کردن شماها خیلی انرژی برد…»
تمام هاشیراها با شنیدن این حرف زدند زیر خنده. حتی سانمی هم نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
موئیچیرو که حالا دوباره همان لبخند محو و آرامشبخش را روی لب داشت، بلند شد و دست یوکی را گرفت: «میرم کل دایفوکوها و شیرینیهای مقر رو برات بیارم.»
یوکی با چشمهای ستارهای به موئیچیرو نگاه کرد و گفت: «تو بهترین هاشیرای دنیایی!»
میتسوری هم با ذوق دست زد و گفت: «پس ما هم میریم تا همهچیز رو برای یه جشن بزرگ و عاشقانه آماده کنیم!»
شینوبو با لبخند همیشگیاش جلو آمد، نبض یوکی را گرفت و با لحنی ملایم اما جدی گفت: «خوشحالم که برگشتی، یوکیچان. اما یادت باشه دفعهی بعد که خواستی فداکاری کنی، قبلش به من خبر بده! جون به لبمون کردی.»
تنگن اوزوی با صدای بلند خندید و گفت: «بازگشتت خیلی پر زرق و برق بود دختر! باید برای این اتفاق یه جشن حسابی بگیریم!»
درست در همان لحظهی احساسی و قشنگ، صدای بلندِ قار و قور شکم یوکی کل اتاق را برداشت!
یوکی با گونههای سرخ شده دستش را روی شکمش گذاشت، سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «خب… زنده کردن شماها خیلی انرژی برد…»
تمام هاشیراها با شنیدن این حرف زدند زیر خنده. حتی سانمی هم نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
موئیچیرو که حالا دوباره همان لبخند محو و آرامشبخش را روی لب داشت، بلند شد و دست یوکی را گرفت: «میرم کل دایفوکوها و شیرینیهای مقر رو برات بیارم.»
یوکی با چشمهای ستارهای به موئیچیرو نگاه کرد و گفت: «تو بهترین هاشیرای دنیایی!»
میتسوری هم با ذوق دست زد و گفت: «پس ما هم میریم تا همهچیز رو برای یه جشن بزرگ و عاشقانه آماده کنیم!»
- ۷۰۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط